این روزهای ما......
مهرسام اولين بيماريش رو تجربه کرد و حدود ده روز سرما خوردگي داشت؛ ولي خدا رو شکر از اون جايي که تب نداشت و شيرش رو مرتب مي?خورد در کل حال عمومي?ش خوب بود. تو سه ماه قبلش شايد من انگشت شمار مهرسام رو بعد از پي پي شسته بودم ولي بعد از اين ده روز واسه خاطر داروهايي که ميخود حسابي تلافيش در اومد و اونقدر بچه شستم که حسابي استاد شدم. بعدش هم که با دو سه روز تاخير يعني بيست و نهم با مريم جون ماشين رو برداشتم و بردمش براي واکسن چهار ماهگي واسه ي همين لپ هاي خوشگل پسرم يه کوچولو آب شد ،فکر ميکردم واکسن اين دفعه سختتر باشه چون بزرگتر شده و بيشتر مي فهمه اما خدا رو شکر به خير گذشت و زياد اذيت نشد و الان هم داريم حسابي تلاش ميکنيم که جبران کنيم
توي اين مدت قرار بود براي نذرها هم بريم پيش مامان بابا اما به خاطر سرد بودن هواي اونجا منصرف شديم و ترسيديم که مهرسام حالش بدتر بشه، عموهم که قرار بود بره اونجا نذري بده تصميمش عوض شد و همينجا موند بنابراين مام خوشحال شديم که اگه نتونستيم بريم نظري مامان بجاش اينجا يه نذري خوردیم
اين روز ها مهرسام دوست داره همش تو بغل باشه و حسابي بگرده و دنيا رو کشف کنه و به خاطر همين بازيگوشي هاش شير خوردنش سختتر شده و از اون سختتر خوابيدنشه. موقع خواب ميخواد تا آخرين توانش بازي کنه وموقع شير خوردن تو خونه بچرخه بعد بخوابه. وقتي هادي مياد خونه کمکم ميکنه و بعد از استراحت هادي، يه سر به پايين ميزنيم و ديگه اونجا همه کمک ميکنند و ما يخورده استراحت ميکنيم. خلاصه اينکه حسابي خسته ام و احساس ميکنم اگه صد سال هم بخوابم اين خستگي از تنم بيرون نميره
ديگه اينکه مهرسام اين روزها مرتب دستهاش رو مي خوره و گاهي هم دست مارو رو ميگيره و ميکشه سمت دهنش. توجهش به اطراف خيلي بيشتر شده و با ديدن اسباب بازيهاش سعي ميکنه بگيردشون وبهشون خيره ميشه که اينجور وقتها فقط بايد خوردش!. وقتي به پشت ميخوابونيمش سرش رو بالا مياره، با ببري کريرش خيلي بازي ميکنه هر طرف که آويزونش ميکنيم با همون دستش بهش ضربه ميزنه تا صدا بده و جديداً هم دمش رو ميگيره و ميکشه که خيلي بامزست اين کارش . زير بغلش رو ميگيريم تاتي مي کنه و دوست داره از الآن راه بره. تا جايي که ميتونه وقتي باهاش حرف ميزنيم از خودش صدا در مياره. با ديدن بچه ها هم کلي ذوق مي کنه
اين روزها من دائم به پارسال فکر مي کنم آخه پارسال اين موقع اولين روزهاي حاملگيم رو ميگذروندم بدون اينکه خبر داشته باشم که تو دلم يه فرشته کوچولو داره رشد مي کنه و امسال خوشگلکم رو در آغوش دارم که تو بغلم نشسته و داره به مانيتور نگاه ميکنه الآن هم هادي جونم از در اومد وما رو هزار تا خوشحال کرد
اين هم چند عکس خلاقانه از مهرسام


مهرسامم پسرم هر لحظه از بودنت بيشتر احساس غرور مي کنم


این روزهای ما......
